من توی رشتهی تحصیلیم احساس میکنم به انباشتهی دانش نیاز دارم. مخصوصاً وقتی سر کلاس استاد کیان هستم و استاد از تاریخچهی کلمهها و قصهشون میگه، پای اسطورهها رو میکشه وسط یا زندگی یه نویسندهی خفن رو برامون روایت میکنه که پیش از اون نمیشناختمش. کلاس استاد کیان همون جایگاهیه که مدتها دلم میخواست توش قرار بگیرم تا از زندگی واژهها بیشتر سر دربیارم.ترم اول، یکی از بچههای سالآخری ترجمه بهم گفت: «سال اول رو اگه قاطع پیگیر درس و مشق باشی، ترمهای پیش رو برات آسونتر میگذره.»
من همون سال او
برچسب:
نویسنده: hdocheshm
همهی بچههایی که دبیرستان فیزیک خوندن، با چند تا مفهوم پایهی حرکت آشنا شدن؛ مکان، مسافت، سرعت و شتاب. ما یاد گرفتیم حرکت اجسام رو توصیف کنیم و با چند تا فرمول حساب کنیم جسمی از کجا به کجا میره و چهقدر طول میکشه تا به مقصد برسه.به خاطر دارم یه بار سر کلاس فیزیک از معلممون پرسیدم: «میشه حرکت افتادن یه برگ رو از روی شاخهی درخت محاسبه کرد؟»
ایشون جواب دادن که فرمول ثابتی برای این حرکت وجود نداره؛ چون جداشدن برگ از درخت و افتادنش، حرکت پیچیدهایه...توی مسیر برگشتن به خونهام. دارم از زیر درخ
برچسب:
نویسنده: hdocheshm

نعمت وجود پدر و مادر مثل نعمت سلامتیه. تا وقتی سالم و سرحالی و دنبال بلندپروازیات هستی و روی زمین بند نیستی، ممکنه خیلی حواست به سلامتیت نباشه. اما کافیه یه تب، یه لرز یا سر سوزن درد به جونت بیفته تا تازه بفهمی سلامتی یعنی چی و مراقبت چقدر اهمیت داره. پدر و مادر هم مهر میخوان، بردباری می خوان و بیشتر از هر چیزی، آدمیت. درست مثل سلامتی، تا وقتی هستن، باید قدرشون رو دونست و مراقبشون بود.
برچسب:
نویسنده: hdocheshm
سی روز از مهر گذشته؛ اما این غروب، یادگار روز اول مهر، اینجا ماندگار میشه.«روز اول مهر؛ خورشید شناور، غربیترین بخش شهر.»
استادی دارم که میگه: «برای نوشتن لازم نیست دربهدر دنبال ایده باشید؛ درنگ کنید و تماشا. ایدهها مثل ذرات معلق اکسیژن توی هوا شناورند. اونها رو نفس بکشید و با نگاه خودتون بازآفرینی کنید.»من از کل نظریهای که راجع به نوشتن داره، اون قسمت انتهایی رو خیلی میپسندم؛ یعنی «با نگاه خودتون بازآفرینی کنید». خُب، اگه من قرار باشه مثل دوست نگاه کنم، یا مامانم، یا بابام، که دیگه اون
برچسب:
نویسنده: hdocheshm
صبح، پاکبان سرشاخهها رو هرس کرده بود. درختا که هرس میشن، آدم مجال پیدا میکنه سرش رو از توی خودش بکشه بیرون و یه ذره بیشتر آسمون رو نگاه کنه.آسمون در روز جاری روشن بود، سفید بود. خورشید میتابید .اما با اینکه سرد میتابید، باعث شد از برقکار ساختمون کمتر دلخور باشم که ساعت ده صبح کارش رو ول کرده و رفته سر یه پروژهٔ دیگه. همین کار باقی مونده بود که برقکاره هم برامون طاقچه بالا بذاره.
منم بعدازظهر فقط یه کمی حوصله داشتم؛ در این حد که بگردم و از توی کتاب بیان شفاهی داستان، قصهٔ War اثر لوئیجی پیر
برچسب:
نویسنده: hdocheshm
دارم داستان کوتاه «جنگ» از لوئیجی پیراندلو رو میخونم؛ دربارهی تبعات روانشناختی جنگ و ظرفیت آدمها برای دیدن و شنیدن رنج همدیگه.همزمان، بعضی از واژهها و عبارتهای ترکیبی مهمتر رو هم هایلایت میکنم.
الان رسیدم به جایی که یه مادر از اعزام پسرش به جبهه میگه. همسرش هم کنارش توی یه واگن درجه دوی قطار نشسته و سعی میکنه برای بقیهی مسافرها شرح بده که چرا این زن این قدر آشفتهست.زن درباره «ترس از دست دادن» حرف می زنه؛ در حالی که سوگ روی زندگی شنونده ها پیشاپیش سایه انداخته.من اوایل داستان، به د
برچسب:
نویسنده: hdocheshm

اومده بودم دوچرخهسواری. از گذر پشت مطبخ وارد میدون شاه شدم و «عجی مجی لاترجی»! این چشمانداز و پاداشِ به راه بادیه رفتن، به از نشستن باطل بود. امشب، از هر گوشهی این کرهی خاکی ؛ اگه گذرتون به «هـــ دو چشم» افتاد و این تصویر رو دیدید و وسوسه شدید که برید و لحظاتی رو به تماشای ماه بنشینید، لطفاً من رو هم فراموش نکنید. هزار برابر زیباتر از چیزیه که توی عکس میبینیدش!
برچسب:
نویسنده: hdocheshm
داستایوفسکی سال ۱۸۴۹ به اعدام محکوم میشه. اما درست توی آخرین لحظه، وقتی همهچیز برای اجرای حکم آماده بوده با فرمان غیرمنتظرهٔ تزار، حکم اعدامش به چهار سال کار اجباری توی سیبری تغییر میکنه.چند سال بعد، وقتی رمان ابله رو مینویسه، از زبان پرنس میشکین، دقایق قبل از اعدام یه محکوم رو توصیف میکنه و مینویسه:
«هر دقیقه تبدیل به یک عصر میشد.»بعد از دونستن سرگذشت داستایوفسکی، سخت میشه این جمله رو فقط یه نقلقول ادبی دونست. به نظرم این بازتاب یه خاطره هولناکه.
برچسب:
نویسنده: hdocheshm
دیشب ماه توی قشنگترین حالت ممکنش بود؛ ماهِ تمام.رفته بودیم دوچرخهسواری شبونه. من زودتر حواسم به آسمون رفت. دوست یه کم جلوتر رکاب میزد. صداش زدم:
«ماه رو ببین! ماه رو ببین توی آسمون!»سرش رو برگردوند، تیز نگام کرد، با تمام چشمهاش خندید و گفت:«دیدم!»از این خوشمزهبازیهای زیرپوستی زیاد درمیاره. منم معمولاً گولش رو میخورم.بهش خندیدم و گفتم:«آسمونو میگم نگاه کن، نه منو!»یه وقتایی که با هم میریم دوچرخهسواری، یاد اون اردکه میافتم که جلوتر راه میره و جوجههاش پشت سرش، توی یه خط، دنبالش حرکت م
برچسب:
نویسنده: hdocheshm
برای ناهار، خونهی ماماجون دعوتیم و الان توی راهیم.به نظرت چرا بعضیها اینقدر برای رسیدن عجله دارن؟
انگار راه فقط فاصلهایه که باید هرچه زودتر تموم بشه.مگه راه، به این قشنگی، چی کمتر از مقصد داره؟برای من، راه یعنی فرصتِ غافلگیر شدن؛فرصتِ فکر کردن به تو، بودن کنار تو، و خیالِ جاهای شگفتانگیزی که هنوز ندیدم با تو.جاهایی که قراره سطرهای سفرنامهی کوچولوی ما رو بنویسن.جاهایی که دوست دارم با حوصله، دربارهی تکتکشون حرف بزنم.تصویر: چهارباغ عباسی
برچسب:
نویسنده: hdocheshm
از کوالالامپور به سمت چهارباغ عباسی رکاب میزدم که سروش صحت رو دیدم. یه شوالیهی سیاه همراهش بود که وقتی صورتِ متعجبِ من در امتداد پیادهرو حرکت کرد و گفتم: «عه! سروش صحت!»، اون شوالیهی سیاه چند ثانیه زودتر از خودِ سروش صحت متوجه شد که من متوجهشون شدم. ریاکشن منم خیلی توی چشم بود. با اون «ععع... سروشـــ» کشداری که گفتم، زشت بود خودم رو بزنم به اون راه و نادیده بگیرم و برم.توی معذورات اخلاقی گیر افتادم، توقف کردم و خیلی رسا گفتم: «سلام آقای صحت، خیلی خوش اومدین!»
ایشون هم با همون تنِ صدای منح
برچسب:
نویسنده: hdocheshm
من توی مُردادِ زندگیام.و روزی که برم، باز مُرداده.
من عاشقِ مُردادم...تو چی؟من همهی ماههای سال رو دوست دارم.اولین وزشِ خاکستریِ سرما،اولین حلولِ نارنجیها روی رگبرگها،اولین قطرههای آبیِ بارون،اولین دونههای سپیدِ برف،اولین جوانهی سبز،اولین شکوفهی یاسی که روی توچشمترین شاخه میشینه،اولین انجیرِ ارغوانی، لابهلای برگهای سرسختِ درخت...عاشقِ همهی اولینها...ولی ...هیچکدوم،جای آفتابِ مُرداد رو برام نمیگیرن.من اگر قرار باشهیه بارِ دیگه به دنیا بیام،دلم میخوادباز همچشممبا آفتابِ مُردادبه ش
برچسب:
نویسنده: hdocheshm
قبل از اینکه سپیده بزنه، از خواب بیدار شده بودم. سکوتِ محشرِ اون ساعت، وقتی حتی پرندههای سحرخیز هم غوغا رو شروع نکرده بودن، بهترین فرصت بود برای دیدن فیلمی که یکی دو روزی میشد جستهگریخته دربارهش میخوندم.با اینکه گذشته و تجربههای زیسته مثل طرحهایی حکشده بر ذهن آدمها باقی میمونن، هنوز هم معتقدم صبحها بهترین زمان برای شروع دوبارهست.
یه ملحفهی نازک دور خودم پیچیدم، چون هوای سپیدهدم همیشه تنم رو مُورمُور میکنه. بعد اومدم توی سالن و نشستم پای فیلم «بهار، تابستان، پاییز، زمستان... و دوب
برچسب:
نویسنده: hdocheshm